Saturday, December 25, 2004

شش

سحر

۱۹ سالم بود و دانشجوی کامپیوتر بودم .خانواده من از موقعی که من ۱۰ ساله بودم تا همين الان با خانواده سحر دوست بودن و من وسحر بهترين دوستای هم بوديم بحث زيد بازی اينا نبود سحر واسه من واقعا يه دوست واقعی بود و بهش اعتماد کامل داشتم و از همه چيم خبر داشت البته نظر سحر در مورد منم همينه (ازش پرسيدم) من با سحر در مورد زيدام و همه چيز صحبت می کردم به جز sex,kir,kos دوره اين مسائل رو خط کشيده بوديم ولی هميشه بدمون نميومد مچه همديگرو بگيريم و عکسا و فيلمای رو رايانه همديگر رو پيدا کنيم .اينو بگم که ما هر دو تنها بچه های خانوادمونيم ضمنا این سحر هر موقع من می رفتم پیشش یا اون میومد خونه ما چنان لباس استرچی می پوشید که آدم می خواست از روی لباس سینشو بخوره یا حد اقل لخت ببیندشيه روز سحر اينا قرار بود بيان خونه ما من رفتم بيرون دختر بازی تا موقعی که سحر اینا میان برم خونه (ساعت ۸) گرفتار شدم و ساعت ۹ رفتم خونه تو خونه ما هيچ کس بدون اينکه در بزنه وارد اتاق من نميشه وقتی رفتم تو ديدم بابا مامان سحر و يه خونواده ديگه از دوستامون که بچه هاشون ريزه ان اونجان ولی سحر نيست تعجب کردم ولی به رو نيووردم بعد از ۵ دقيقه مامانم گفت راستی هادی يادم نبود سحر تو اتاقت پای کامپيوتر ۲زاريم افتاد که سحر داره تفتيش ميکنه رفتم داخل اتاق بدون در زدن سحر داشت mp3 گوش می داد(headphone رو گوشش بود)و عکس super های منو ديد می زد نفهميد کسی اومده.يه دکولته چسبون مشکی تنش بود با يه دامن که يه کم از زانوش بالاتر بود.آروم رفتم بالا سرش قبل از اينکه منو تو مانيتور ببينه دستمو انداختم دور گردنش طوری که تقريبا دستم بين پسوناش بود .گفتم ماله تو قشنگتره يا ماله aria(عکس aria jeovaniجلوش بود. گفت :خودم که نمی تونم نظر بدم ميشه تعريف از خود نظر تو چيه ؟منم گفتم من که نديدم ولی فکر کنم حيف تو ئه که با aria مقايسه شی از کس ليسی من خندش گرفته بود سرشو برگردوند رو به من معطل نکردم سريع رفتم رو لبش و شروع کردم لب گرفتن . خودشو جمع و جور کرد گفت الان موقع خوبی نيست که منو با aria مقايسه کنی باشه يه موقع ديگه .قبول کردم گفتم بهت زنگ می زنم .۲ روزبعد(پنجشنبه) مامانم اينا ميخواستن برن تهران پیشه خالم که بچه گیرش اومده بود و تا اطلاع ثانوی هم بر نگردن بهش زنگ زدم و گفتم اونم گفت بابا م اینا جمعه میرن باغ گفتم خوبه به بهانه امتحانهای میان ترم نرو همراشون اون روز جمعه از صبح اومد خونمون وقتی اومد خیلی high class رفتار کردیم و عین فیلم های هندی راست نرفتم تو کارش صبح ساعت۱۰بود که اومد پیشم با هم حرف زدیم در مورد همه چی تا اینکه ساعت ۱۱ بود که گفت ناهار داری گفتم آره سفارش دادم گفت خوب بریم سره اصل مطلب تا حالا sex داشتی ؟ گفتم:بهتره از همین حالا راستشو بدونی آره یه بار sex داشتم تو چی؟گفت :نه اصلا .ش گفت یه فیلم آموزشی هست بهتره علمی رفتار کنیم قبول کردم و طبق دستور فیلم رفتیم بردمش تو اتاق بابام اینا فیلمو گذاشتم تو video بغلش کردم گذاشتمش رو تخت که با هم فیلم رو ببینیم ولی بعد از ۵min خسته شدم رفتم روش لبشو بوسیدم لاله گوششو شروع کردم به مکیدن پشت گوش و زیر گردنش رو شروع کردم لیسیدن رسیدم به پیرنش آروم دکمه هاشو باز میکردم و سینشو می لیسیدم کرست نپوشیده بود ۱۰min پسونشو خوردم حالی می برد و پسوناش سفت سفت شده بود اومدم سراغ شلوارش دکمه هاشو باز کردم و رسیدم به شورتش همین جور که داشتم شلوار و شورت رو در ویو وردم می لیسیدمش می خواستم تا می تونم به اون حال بدم تریپ فداکاری شده بودم .رفتم کرم مورد علاقه احمد مولا (وازلین ) رو اوردم . سوراخشو چرب کردم و مشغوله خوردن چوچولش شدم با انگشت سبابه ی چپم وازلین بر داشتم و اروم اروم داشتم سوراخ کونشو باز میکردم سحر فقط جیغ می زد بار اولش بود دیگه جیغاش هم از خورده شدن چوچولش بود که بهش حال می داد و هم از درد کونش . ديگه انگشتم تا ته داخل بود شروع کردم اروم اروم جا بهجا کردنش و يه کم عقب جلو کردن که يه دفعه ديدم سحر يه جيغ وحشتناک زد و لرزيد و بعد بيحال شد اور گاسم شده بود تا ۱۰min ولش کردم ولی هنوز بيحال بود برداشتمش بردمش زير دوش اب سرد يه کم هم ترسيده بودم حالش داشت جا ميو مد پيچيدمش لای حوله و بردمش رو تخت هنوز خشک نبود ولی سر حال بود گفتم چطور بود گفت:exteremly گفتم تموم نشده هنوز دوباره چربش کردم و با انگشت سوراخ کونشو ماليدم کم کم باز شده بود اروم کيرمو گذاشتم روش و يه فشار کوچولو جيغ سحر رو بلند کرد تا نصف داخل کردم چون بار اولش بود همين قدر بس بود اروم تلمبه ميزدم و با دسام چوچوله و پسونشو ميماليدم (راستی روش doggy برای بار اول مناسبترين ) يه بار ديگه اورگاسم شد آب منم اومد ريختم رو کمرش .از اون موقع تا حالا (ميشه ۱ سال) يه ۱۰ باری با هم بوديم ولی openesh نکردم حالا هم ۲ ماه با هم نامزديم راستی الان که اينو می نويسم بغل دستم خودش خيلی ازين ماجرا رو يادش رفته بود .به هر حال ماه ديگه عقد می کنيم و تابسون سال ديگه عروسی سعی کنيد با نامزدتون حد اقل يه بار از پشت sex داشته باشيد تا ببينيد می تونيد همديگه رو ارضا کنيد

بهترين معلم دنيا

حدود 7 سال پيش من سال آخر دبيرستان بودم و تا اون موقع با هيچ جنس مخالف خودم تماس فيزيكي نداشتم و هميشهبراي ارضا’ جنسي به عكس و فيلمهاي سكس پناه مي آوردم . و عمده آشنائي من با مسائل جنسي توسط معلم بينش بود .خانم مولائي با ظاهري اسلامي هر جلسه به بهانه اي شروع به نصيحت كردن بچه هاي كلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسي ختم مي شد و به قول بچه ها تا همه رو به اورگاسم نمي رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خيلي جذاب بود با اينكه با اون پوشش كاملا اسلامي مغنه و چادر مشكي و بدون كوچكترين آرايش خيلي خوشكل بود و دل هر پسرجوني رو به لرزه مي انداخت . اون روز هم خانم مولائي شروع به نصايح جنسي خود نمود و پس از پايان صحبت هايش بچه به خاطر امتحان رياضي ساعت بعدي از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائي هم قبول كرد و بچه ها شروع به حل تمرينات و مطالعه بودن اون هم پشت ميز كارش نشست و مشغول خواندن مفاتيح خود شد . من هم كه حال درستي نداشتم و با حرفهاي اون بيشتر حالي به حالي شده بودم به ته كلاس رفتم و به بهانه درس خواندن يواشكي عكسهاي را كه صبح از مژگان گرفته بودم از كيفم درآوردم و لاي كتاب رياضي گذاشتم و شروع به نگاه كردن اونا كردم.واي خداي من چه عكسهاي تحريك كننده اي بود .عكس يه پسر بود كه كير شق شده خودش رو تا نصفه داخل كون يك دختر هم سن خودم كرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و جيغ مي كشيد . بي اختيار دستم رو آهسته داخل مانتو كردم و زيپ شلوارم رو پائين كشيدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوك انگشتم رو آهسته به موهاي كسم رساندم و آرام آرام با لبهاي پف كرده شروع به بازي كردن كردم . حالا ديگه كاملا حشري شده بودم دستم رو به كسم فشار مي دادم و از اين كار اذت بيشتري به من دست مي داد. همه كسم رو توي دستم مشت كردم و چشم هايم رو بستم و سعي مي كردم توي ذهنم خودم رو جاي همون دختري كه توي عكس بود جا بزنم . دقايقي به همين شكل و سرم رو روي كتاب گذاشته بودم و با دستم كسم رو مي ماليدم .پاهايم رو به هم قفل كرده بودم و دستم رو بيشتر به لبهاي كسم مي ماليدم .ديگه از خودم بي خود شده بودم كه يك دفعه احساس كردم بالاي سرم كسي ايستاده .همينجوري كه سرم روي كتاب بود چشم هايم رو باز كردم چادر سياه خانم مولائي رو جلو چشمام ديدم سرم رو از روي كتاب برداشتم و به صورت خانم معلم نگاه كردم اون هم به حالت بهت زده به من و عكسهاي داخل كتاب نگاه مي كرد .بعد از چند لحظه اشاره به من كرد كه دستم رو بيرون بكشم من كه تازه متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بيرون كشيدم دستم خيس خيس بود .نگاهي غضبناك به من كرد و كتاب رياضي من رو با عكسها برداشت و به طرف ميز خودش رفت . دنيا روي سرم داشت خراب مي شد و دلهره عجيبي داشتم تا آخر ساعت اصلا به من نگاه نكرد و من از منظور اون اصلا چيزي متوجه نمي شدم پيش خودم مي گفتم شايد به قول اين بچه حزب الهي ها نمي خواد آبروي منو جلوي همكلاسيام ببره . بالاخره انتظار بسر رسيد و همينكه زنگ كلاس به صدا درآومد رو به من كرد و گفت : خانم .......... شما بعد كلاس بمونيد باشما كار دارم . بچه ها يك به يك از كلاس خارج شدن اما هيچكدوم از اونها موضوع منو نمي دونستند بعد اينكه من و خانم مولائي تنها شديم رو به من كرد و گفت : پريسا خانم اين عكسها چي هستند كه داري وقت خودت رو با اونا تلاف مي كني و .......... بعد از كلي نصيحت آدرس منزل خودش رو روي يك تيكه كاغذ نوشت و به من داد و گفت امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بيشتر با هم گفتگو كنيم من هم با صورت سرخ شده سرم رو پائين انداختم و از كلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه كه رسيدم به مامانم گفتم كه معلم بينش منو دعوت كرده به خونش بعد از استراحت از خونه بيرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائي رفتم .توي راه همش دلهره اين رو داشتم كه نكنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بكنه يا توي مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوي همه مي ره .با اين فكرها به جلو در منزل خانم مولائي رسيدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صداي نازك و دلنشين خانم مولائي بود پس از پرسيدن ((كيه)) در رو باز كرد از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان كه رسيدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم صداي خانم معلم از داخل آمدكه: پريسا تو هستي بيا تو عزيزم كسي توي خونه نيست تنها هستم الان ميام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم همينطوريكه به وضعيت حال و پذيراي نگاه مي كردم روي يه مبل جلو در نشستم و منتظر آمدن خانم مولائي شدم . بعد چند لحظه خانم مولائي از داخل اتاق خواب بيرون آمد با ديدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمي كردم كه اون همون خانم معلم بينش محجبه ما باشه آخه يه لباس راحتي نازك توري تنش بود كه از زير اون بدن لخت عريانش كاملا پيدا بود يعني حتي شرت و سوتين هم به تنش نبود . خانم مولائي جلو آمد و بعداز احوال پرسي و روبوسي با من تعارف كرد تا روي مبل بشينم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بيارم . من حالا با ديدن اون و رفتارش خيالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما هنوز برام خيلي سوالات ديگه پيش آمده بود و با ديدن وضعي كه اون جلو من نشسته بود انصافا هم همانطوري كه توي ذهنم تصور ميكردم تن و بدن مناسبي داشت . سينه هاش رو به بالا و كاملا ايستاده بود طوريكه مثل خود من كه 19 سال بيشتر نداشتم سينه هام اونجوري نبود. خلاصه خانم مولائي شروع به صحبت شد و اين بار لحن كاملا ملايم و حتي تحريك كننده هم داشت . توي صحبتهاش اشاره به اين موضوع كرد كه اون يك زن لزبين(همجنسگرا) و تا به حال هم ازدواج نكرده و بعد از من سوال كرد كه آيا تا به حال با جنس مخالف سكس داشتم يا نه و...... بعد چند ساعت كه با هم در مورد سكس و مسائل جنسي صحبت كرديم خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا دوست دارم كه منو تحريك بكنه و آموزش هاي درست خود ارضائي رو به من ياد بده كه من هم از خدا خواسته قبول كردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائي رفتيم. اتاق خواب بسيار جذاب و تحريك كننده اي داشت بطوريكه با چراغهاي آبي و قرمز و عكسهاي عريان و سكس روي ديوار هربيننده اي رو در همون ابتدا حشري مي كرد . اون به من اشاره كرد روي تخت دراز بكشم و بعد خودش هم روي من دراز كشيد و شروع به بوسيدن از لبهايم شد من هنوز هل كرده بودم و يك احساس خاصي داشتم اولين بار بود كه يك نفر اون هم همجنس خودم منو تحريك ميكرد . درهمين حين رو به من كرد وگفت : عزيزم خودتو آزاد كن به فكر هيچي نباش و فقط چشماتو ببند و از اين وضع لذت ببر. بعد همينجور كه منو بغل كرده بود شروع كرد به درآوردن لباسهايم . حالا ديگه فقط شرت و سوتين تن بود آهسته زبون خودش رو از لاي سوتين به وسط سينه هام رساند و آرام آرام شروع به لسيدن كرد احساس لذت شديدي به من دست مي داد كه تا به حال حس نكرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتيشو از تنش در آورد و بعد هم سوتين من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مكيدن نوك پستونام شد من چشم هايم رو بسته بودم و از اين وضعيت لذت مي بردم . همينجوري كه داشت پستونامو مي ليسيد و با دست ديگه اون يكي پستونامو مي ماليد با بوسه هاي پي در پي به سمت پائين حركت كرد و به شرتم رسيد آرام از بغل شرتم گرفت و از پام دراورد و سرش رو خم كرد و لبهاي كسم رو بوسيد بعد نفس عميقي كشيد و اونو بو كرد .نوك زبونش رو آهسته به لبهاي كسم ماليد و با هربار فشار دادن زبونش لبهاي كسم رو از هم بيشتر باز مي كرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند دقيقه ليسيدن كسم رو به من كرد گفت : عزيزم دوست داري تجربه سكس از عقب رو بكني با تعجب رو به اون كردم و گفتم چه جوري .لبخندي به من زد و من رو به پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هايم رو به بندم و توي ذهنم به آلات مردي فكر كنم . اون هم شروع كرد به ماليدن باسن و كونم هي با دست و انگشتاش مقعد من رو مي ماليد و اونو تحريك مي كرد و انصافا تا به حال من به اين شكل لذت نبرده بودم . روي من دراز مي كشيد و كس خودش رو به كونم مي ماليد . از فرط لذت هردو بي اختيار جيغ مي كشيديم و از يكديگر مي خواستيم كه بيشتر ادامه بديم. خانم مولائي از من سوال كرد كه آيا مي خوام كه بيشتر از اين اذت ببرم و تجربه آميزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسيدم چطوري كه گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با ميوه جات مثل خيار موز ارضا’ مي كنم بعد با يه لبخند ديگه گفت :مي خواي تو هم تجربه كني . نه خانم آخه مي ترسم ترس چيه عزيزم با يه خيار نازك شروع مي كنيم مگه نمي خواي بيشتر لذت ببري چرا اما! اما نداره عزيزم بيا بيشتر لذت ببريم ما كه با جلو كاري نداريم بعدش هم كسي متوجه نمي شه لذتش هم از جلو بيشتره بعد رفت و با يك خيار كوچك برگشت توي اتاق با آرامي كنارم نشست و جوراب مشكي خودش رو از پاهايش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالاي تخت خواب و با لنگه ديگه چشم هايم رو بست ازش سوال كرد واسه چي چشمهام و دستام رو بستي گفت : عزيزم چون اولين بارت هستش اولش كمي درد داره اما سعي كن خودتو شل نگه داري بهد كه عادت كردي شروع به لذت كردن مي كن چشمات رو هم بستم كه تمام حواست به تخيلات ذهني باشه .بعد شروع كرد به ماليدن خيار به اطراف باسن و كونم و لاي باسنم مي كشيد طوري كه با فشار به مقعدم مي خورد يه ترس و دلهره عجيبي داشتم و هربار نوك خيار رو نزديك كونم مي كرد بي اختيار باسنم رو جمع مي كردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز مي كرد و دوباره خيار رو به مقعدم مي ماليد . بعد احساس يه جسم سرد روي كونم و اطراف مقعدم كرد ازش سوال كردم اين چيه گفت:چيزي نيست عزيزم كرم نيوا هستش مگه نمي خواي دردش كم باشه بعد شروع كرد به ماليدن كرم به همه جاي كونم و بعضي وقت هم با نوك انگشت سعي مي كرد توي مقعدم بكنه كه با ممانعت و جمع كردن خودم مانع مي شدم .يك دفعه ماليدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سيلي پشت سر هم به بغل كونم مي زد مي از شدت درد سيلي هايش با جيغ و داد از اون خواهش مي كردم كه اين كارو نكنه اما از من مي خواست كه جيغ نزنم و به تخيلات سكس فكر بكنم . بعد احساس كردم كه نوك خيار رو به لاي كونم چسبونده متوجه شدم كه حالا وقتش شده و اظطراب خودم رو جمع كردم و با فشار سعي مي كردم كه اون نتونه خيار رو تو بكنه اما بي فايده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوك خيار رو كه داشت داخل كونم مي شد احساس كردماي اي اي خانم تورو به خدا يواشتر داره مي سوزه . بسم تورو به خدا بسم ديگه اما خانم مولائي بدون توجه به التماسهاي من و با حرفهاي عزيزم چيزي نيست تحمل كن الان بره تو ديگه عادت مي كني فشار رو بيشتر مي كرد . يك لحظه درد شديدي روي كونم احساس كردم و سرم گيج رفت و تمام بدنم شل شد و چيزي نفهميدم . صداي نمي شنيدم و ديگه ناي جيغ كشيدن نداشتم چند لحظه به همين حال بودم كه كم كم حالم جا اومد و احساس مي كردم كه بالاخره خانم مولائي همه خيار رو داخل كونم كرده . سوزش عجيبي داشت و اون ديگه آروم آروم از ته خيار گرفته بود و بازي بازي مي داد . راست مي گفت كم كم داشت از اين وضعيت خوشم ميومد همنجوري كه خيار توي دستش بود و عقب جلو مي كرد خم شد و از پشت سر بغلم كرد و صورتش رو به صورتم چسبانده بود و منو مي بوسيد. حالا ديگه حالت رفت وبرگشتي خيار رو توي كونم بيشتر كرده بود و من هم داشتم از وضعيت بيشتر لذت مي بردم .چند بار خيار رو كاملا از توي كونم در آورد بعد دوباره داخل كرد و هر بار كه بيرون مي كشيد و مجددا تو مي كرد درد تمام بدنم رو مي گرفت اما اينبا از اين درد ها لذت مي بردم .روي پاهام نشسته بود و با دست ديگه از پشت پستونام رو گرفته بود و مي ماليد .كم كم تمام بدنم خيس عرق شده بود و با فريادهايم از اون مي خواستم منو بيشتر ارضا’ بكنه . يك بار ديگه خيار رو از كونم بيرون كشيد ولي اينبار كه داشت داخل كونم مي كرد دردش بيشتر بود ولي لذتش هم دو چندان شد و احساس كردم كه كاملا بغلم كرده و حركت رفت و برگشتي خيار توي كونم هم سريع تر شده بود .با هم چشم هاي بسته احساس كردم داره دست هامو باز مي كنه دستم كه آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام كنار زدم ديدم خانم مولائي روبروي من نشسته و با انگشتاش داخل كسش مي كنه اما هنوز احساس سنگيني يك نفر رو روي خودم احساس مي كردم حتي حالت رفت و بر گشتي خيار رو توي كونم .يك لحظه حالت رفت وبرگشتي ايستاد و من به خودم آمدم همانطوركه روي تخت دراز كشيده بودم سرم رو برگرداندم ديدم يه پسر تقريبا 25 ساله روي من دراز كشيده منو كه ديد لبخندي به من زد هنوز فكر مي كردم كه دارم توي تخيلاتم احساس مي كنم اما اون پسره دوباره شروع كرد به بيرون كشيدن كيرش از كونم و با فشار دوباره اونو توي كونم كرد حالا ديگه احساس ديگه داشتم توي يك عمل انجام شده قرار گرفته بودم هم از اينكه با يك پسر دارم آميزش مي كنم دلهره داشتم واز سوي ديگه لذتي كه به من دست داده بود و مي داد مانع از اين مي شد كه مقاومت از خودم نشان بدم به همين خاطر من هم لبخندي به اون زدم و اظهار رضايت كردم اون هم با ديدن اين وضعيت جسارت بيشتر پيدا نمود و مجددا منو از پشت بغل كرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا ديگه احساس ديگري داشتم .يه پسر داشت منو از عقب مي كرد . واقعا لذتي داشت كه تا بحال هنوز اون خاطره رو به ياد ميارم تمام بدنم مور مور ميشه در همين موقع پسره آه بلندي كشيد و كيرشرو از توي كونم بيرون كشيد و شروع كرد با دستش كيرش رو ماليد و همه آب مني خودش رو روي باسنم ريخت و با سر كيرش شروع به ماليدن به همه جاي كونم شد بعد هم كيرشرو لاي پاهام فرو برد وروي من خوابيد .هردو ما به اورگاسم كامل رسيده بوديم و من راضي از اين وضعيت . بعد از آن روز هر موقع نياز به ارضا’ داشتم براي آموختن درس سكس نزد معلم عزيزم مي رفتم...

نقل شده از طرف رضا

من در حدود 8 سال با دختر داييم فاصله دارم يعني كوچكترم ، راستش ما با خانواده داييم خيلي قاطي هستيم و چون خونمون نزديكه زياد رفت و آمد داريم.دختر داييم الان 27 سالشه و هنوز مجرده.مثل هميشه يه روز رفتم خونه ي داييم تا با پسر داييم بازي كنم زنگ زدم كسي در رو باز نكرد پس از جند دقيقه وقتي خواستم برگردم برم ديدم دختر داييم در رو باز كرد. رفتم تو كسي خونه نبود پرسيدم گفت كه رفتن بيرون بشين الان ميان بعد خودش رفت حموم و من شروع كردم با كامپيوتر كار كردن كامپيوتر تو اتاق دختر داييم بود دختر داييم از حموم بيرون اومد و با حوله اومد تو اتاق و بدون اينكه توجه كنه من اونجا هستم حوله رو باز كرد و لخت وايستاده بود ازش پرسيدم موزيك ها كجاست اون گفت وايستا بيارمش و لخت رفت و اورد منم اصلا به روم نمي اوردماون قبلا هم با من زياد شوخي ميكرد مثلا وقتي خواب بودم ميومد و روم ميخوابيد يا وقتي ويشتم ميومد رو پاهام مي نشستبعد گفت رضا گفتم چيه گفت بعد از ظهر بايد برم تولد دوستم ببين اين لباسها بهم مياد؟ بعد همونطور كه لخت وايستاده بود يكي يكي لباسها رو بهم نشون مي داد تا من گفتم ابن يكي خوبه و اون بدون توجه به من يه شورت و كرست سفيد پوشيد و شروع كرد به آرايش ، همونطوري كه آرايش ميكرد گفتم خوشگل شدي ها ! گفت بودم تازه فهميدي بهش گفتم چرا خط لب نمي كشي قشنگه گفت نمي تونم دستم ميلرزه خراب ميشه گفتم ميخواي من بكشم اونم گفت متمئني ميتوني؟ گفتم آره منم رفتم جلو و مداد رو گرفتم و شرو كردم براش خط لب كشيدم عجب لبي بود خيلي دوس داشتم ازش يه بوس بگيرم وقتي تموم شد گفتم من خسته ام مبرم بخوابم تا داداشت بياد تازه داشت چشمم گرم ميشد كه مثل هميشه شوخيش شرو شد اومده بود و روم خوابيده بودش و ميكردم كيرمو لاه لپاي كونش . آخه اون موقه راست كرده بودم . اونم به روش نمي اورد. آخه كلا بخياله اين حرفا بود حتي جلوي مهمونا و غريبه ها هم لباساي باز مي پوشيد.تو همون حال گفتم اين بهترين موقست و كيرمو فشار دادم به طرف كونش اونم گفت چيه خوشت اومده؟من گفتم مگه تو دوس نداري؟ اونم گفت چرا ، كي بدش مياد ولي الان نه بزار بعدا بهت ميگم بعد بلند شد و بدون توجه به من و كاري كه كرده بودم رفت تو اتاقش ، داييم اينا همه اومدن و اونم رفت به تولدروز بعد ديدم مامانم ميگه رضا بيا بهناز باهات پايه تلفن كار داره ، رفتم گوشي رو برداشتم بدم سلام و احوال پرسي گفت همين الان بيا منتظرتم ونزاشت من حرفي بزنم خداحافظي كرد.مامانم كفت چيكارت داشت گفتم كامپيوتر خراب شده ميرم درستش كنم و سريع رفتم در خونشون درو باز كرد رفتم توعجب لباسي پوشيده بود تا ديدمش داشت آبم ميومد چه برسه كه ....يه لباس با تورهاي بزرگ كه پيرهن وشلوار با هم بود بدون شورت و كرست پوشيده بود . همه چيش پيدا بود تا رفتم تو گفت سلام و لباسم خوبه كيرتو راست كرده؟دستمو گرفت برد رو تخت منم شرو كردم به لب گرفتن و همين جوري رفتم پايين خوردن سرسينه هاش لباسش توري بود و هر مبعش 10×10 بود و راحت بدون اينكه نيازي باشه درش بياره ميشد همه كار كرد رفتم پايين تر رسيدم به كسش پاهاشو باز كرد.عجب كسي داشت شرو كردم به خوردن كسش و با انگشت ميكردم نو كونش كيرمو در اوردم و زدم به لباش گفت مودب باش و شروع كرد به ساك زدن حالي به حالي ميشدم تا ديدم آبم داره مياد از دهنش در اوردم و برش گردوندم كارشو خوب بلد بود كوشو داد بالا و منم توري لباسشو زدم كنار و كردم تو كونش اونقدر انگشت كرده بودم كه گشاد شده بود و ديدم آبم داره مياد بهش گفتم و اون گفت بريز رو كمرم نريزي تو هامنم آبمو ريختم رو كمرش بعدش برگشت و با دستمال كيرمو تميز كرد و گفت سريع برو خونتون ، منم بايد برم حموم . سعي كن چيزي هم يادت نياد و منم رفتم از دفعه ي بعد كه ميديدمش اصلا به روش نمي اوردم ولي جاهايي كه تنها بوديم راحت ميزاشت بمالونمش و يا انگشت كنم يا اونم كيرمو ميماليد اينكارو هنوزم ادامه ميدم.

حماقت(قسمت دوم)

وقتی داشتم می رفتم تو خونه دمه گوش اکبر یه چیزی گفت نفهمیدم چی گفت ولی اکبر سرش رو تکون داد.............من با خودم همش می گفتم حتما این کاری که می کنم درسته بالاخره تمام این قضایا تموم می شه....یه یساعتی گذشته بود تازه دلم واسه خونوادم تنگ شده بود هی با خودم می گفتم نکنه اشتباه....تو اون لحظه یه آن احساس کردم که با اذیت هایی که پدرم می کرد باز دوسش دارم.....ولی کار از کار گذشته بود....اگه بر می گشتم خونه بابام...ساعت نزدیک های هشت شب بود که حسین به بهونه اینکه غذا بگیره رفت بیرون...خونه حسین خیلی کوچیک بود حتی یه اتاقم نداشت.....وقتی حسین به بهونه غذا رفت بیرون....اکبر اومد نزدیکم اصلا فکر نمی کردم که......دستش رو به یه نحوی گذاشت رو دستم تازه دوزاریم افتاد چه قصدی داره.....اکبر داری چی کار می کنی این قرار ما نبود؟ببین عزیزم ما وقتی میتونیم با هم ازدواج کنیم که همدیگرو...باورم نمی شد اکبر این جور باهام حرف بزنه...اکبر من از خونه بابام فرار نکردم که اینجور تو باهام کنی می فهمیعزیزم مجبوریم حالا چه دلت بخواد چه دلت نخواد.....وقتی دید حرف فایده ای نداره با زور................می دونی نگین تو اون لحظه از خودمم بدم اومد...همون موقع تصمیم گرفتم بر گردم ولی بعد از این جریان حتما بابام منو می کشت....یعنی برام راهی نموند........ساعت نزدیکای 10 بود که حسین با کباب بر گشت خونه رفتار حسین باهام عوض شده بود سر سفره بهم گفت:نازنین جون تو این دو ساعت بهت حسابی با این اکبر خوش گذشت؟سرخ شدم...چی؟! منظورتون رو نمی فهمم!اکبر:عزیزم حسین از خودمون می تونی باهاش راحت صحبت کنی...آره حسین جون نمی دونی چه بدنی داره این خوشگله.خدایا یعنی این اکبر داره اینا رو می گه اونی که از گل بهم پایین تر نمی گفت.....اکبر می فهمی داری چی میگی؟؟؟آره عزیزم حسینم دل داره مگه نه حسین؟!منم دل دارم چطور به اکبر حال بدی به من ندی.........همون جا حمله کردن بهم........از همون شب بدبختیام شروع شد.....من تا حالا فکر می کرم اگه اکبر بیکاره حداقل سالمه...از فرداش فهمیدم تو کار پخش مواد مخدر...منم شدم وسیله کسب درآمدش منو تو اون خونه زندانی کرده بودن...هر روز با چندتا لجن مجبور بودم سکس داشته باشم.......اونا حتی یه قرون پولم بهم نمی دادن....تا میومدم چیزی بگم کتکم می زدن اونقد می زدن که از هوش برم اکبر می دونست من اگه برگردم خونه از اینم وضعم بدتر.......دوماه تو اون کثافت دونی بودم.....می دونی نگین تو اون دوماه با کیا بودم باهام چی کار کردن......بالاخره تونستم از اونجا فرار کنم با یه سرووضع نامناسب هرجور بود خودمو رسوندم تهران........همون شب اول که تو پارک خوابیدم نگهبانی پارک خواست به پلیس زنگ بزنه که فرار کردم....ساعت نزدیکای 10شب بود کنار خیابون قدم می زدم مونده بودم تا صبح کجا برم...از کنارم ماشینای جورواجور رد می شد....خانوم خشگله در خدمت باشیم......شبی چند می گیری.......ناز نکن بیا سوار شو......ای جون هیکلت روبخورم......اون شب واقعا ترسیده بودم اون تیکه هایی که الان برام عادیه اون شب دفعه اول بود اونارو می شنیدم.....تو زمستون بود هوا خیلی سرد بود منم لباسه درست حسابی نداشتم.....از مامورام می ترسیدم...هیچ جا نداشتم که برم...ساعت نزدیکای 2شب بود.....یه پراید اومد کنارم بوق زد فکر کردم اول باز از همون مزاحماس...ولی دیدم نه دو تا دخترن......دختر این مو قع شب تو این سرما چی کار می کنی بیا سوار شواولش ترسیدم ولی لحنشون خیلی مهربون بود...بیا نترس ما که کاریت نداریم....با خودم گفتم اینا حتما آدمای درستی هستن.....خوب خشگله اسمت چیه؟نازنین....این موقع شب تو خیابون چی کار می کنی فرار کردی؟فرار!....نهصدای خندشون بلند شد.....الی حتما این موقع شب اومده هواخوری!!!دختر ما خودمون این کاریم نمی خواد دروغ بگی می خوایم کمکت کنیم.....با خودم گفتم حتما می خوان کمکم کنن وگرنه دلیلی نداره منو سوار کنن...منم تمام ماجرارو براشون گفتم....ماشینو نگه داشتن.....بعد اون دختر کناره راننده اسمش ماندانا بود بهش می گفتن مانی..گفت:.ببین نازنین تو می تونی با ما زندگی کنه هیچ مسئله ای نیست اگه دختر عاقلی باشی می تونی خوب پول در بیاری وگرنه همین الان پیاد شو؟نازنین:چی کار باید کنم؟!نیشخندی زدو گفت یعنی نمی دونی؟!نازنین:نه!خیلی ساده ای همون کاری که تو این دو ماه می کردی فهمیدی؟!نمی دونستم عصبانی باشم یا ناراحت در ماشین رو باز کردم...الی گفت:ببین ما منتظر هستیم اگه نظرت عوض شد...در ماشین رو با شدت بستم هوا خیلی سرد بود داشت نم نم برف میومد هیچ جا نداشتم برم.......با خودم می گفتم بقول مامان بزرگم که دختر باید همیشه نجابتش روحفظ کنه حتی اگه داره می میره...ولی نمی شد مامان بزرگمم اگه تو وضع من بود چی کار می کرد.......فکر کنم ده دقیقه ای گذشت....که مجبور شدم برگردم تو ماشین.....مانی:دیدی برگشتی!می دونستم دختر عاقلی هستی....حالا چند وقت غذا نخوردی؟!دوروزی میشه...........ماشین حرکت کرد...................وارد خونه ای شدم که هروز آدمای جورواجوری رفت و آمد می کردن...تا اینکه مامورا ریختن تو خونه همرو گرفتن من نمی دونم باید اسمش رو گذاشت خوش شانسی یا بدشانسی اون روز خونه نبودم.....هر چند دیگه نیاز به امسال الی یا مانی نداشتم دیگه اون دختر ساده هم نبودم.......نمی خوام بیشتر از این برات بگم نگین............باورم نمی شد اینارو از زبون خواهرم شنیده باشم گریش گرفت...منم گریم گرفت.....همون جوری که بغض کرده بود ادامه داد...می دونی نگین همیشه آرزوی یه بچه داشتم......الانم اومدم ازت یه خواهش کنم من ایدز گرفتم....شاید تا چند سال دیگه واسه همیشه از این زندگی کثافت راحت بشم....ولی تا اون موقع می خوام هرچی می تون پسرارو آلوده کنم.....فقط اینو می خوام اگه روزی کسی به نامه مهناز زنگ زد بدون یعنی من مردم فقط کارای بعد از مرگم رو درست کن همون کارایی که واسه همه می کنن.......زدم زیر گریه.......هنوز باورم نمی شد خواهرم اینارو می گه.....که نازنین پاشد و با سرعت رفت... داد زدم نازنین...نازنین....رو نیمکت یه کاغذ دیدم.....بازش کردم نوشته بود:نگین عزیز مواظب بابا و ماما باش منتظر تلفن مهنازم باش هیچوقتم راجع به من به ماما چیزی نگو حتی وقتی مردم....بهم قول بده...............................دوست دارمنازنین.از اون روز هربار تلفن زنگ می زنه فکر می کنم که مهناز.........................................................................................دوستان گلم من نمی خوام پایان هیچ داستانی واستون نتیجه گیری اخلاقی بذارم چون شما خودتون حتی از منم بهتر می تونید نتیجه گیری کنید.......................این نشونه خیلی کوچیکی از جامعه ما هست........................تا دوشنبه شب که یه داستان جدید بذارم خداحافظ............ایمیل بزنید صد در صد جواب می گیرید حتما نظرتون رو راجع به داستان بگید.....

salam

salam man omadam

حماقت.................................................................................

ساعت از سه شبم گذشته برو یکم بخواب تا صبح ببینم چه خاکی تو سرم کنم......نه مگه من می تونم بخوابم تو این وضعیت دخترم فرار کرده....همش تقصیر تویواسه چی تقصیر من؟!یادته چقدر محدودش کردی؟یادته تا تلفن حرف می زد می گفتی با کی حرف می زنی؟اجازه نمی دادی پاشو بذار از خونه بیرون یادته؟بس کن زن من صلاحش رو می خواستم اون باید.......نه محمود من دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم تو مریضی...................الان چهار سال از اون روز می گذره...مامانم از بابام جدا شد منو مامانم خیلی سعی کردیم اونو پیدا کنیم....تا سه روز پیش که بالاخره تونستیم به نتیجه برسیم.........که تلفن زنگ زد من تلفن رو برداشتم.....صدای یه زن بود..........الو منزل تقوی زاده؟بله بفرمایید؟تویی نگین؟بله شما؟منم نازنین.....ماتم برد بعد از چهار سال نازنین زنگ زده.....الو نگین؟نازنین تویی؟تو این مدت کجا بودی هیچ می دونی که منو مامان کجاها دنبالت گشتیم......ببین نگین می خوام ببینمت می تونی به این آدرسی که می دم بیای؟فقط می خوام که قول بدی به مامان همنگی باشه؟آخه چرا؟نمی خوام بفهمه بعدا می فهمی باشه؟........وقتی آدرس رو ازش گرفتم نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت از طرفی نگران که چرا گفته حتی به مامان هم نگم........ساعت نزدیک چهار بود که رفتم تو همون پارکی که قرار گذاشته بود........نشستم رو یکی از نیمکت ها بعد از یکم معطلی دیدم که یه زنی واستاده کنارم منو نگاه می کنه یه نگاه بهش کردم دیدم آرایش غلیظی داره تنها فکری که نمی کردم که اون نازنین باشه.........نگین نشناختی؟!منم نازنین.....وای خدا این یعنی همون خواهر منه که حتی یه تار موشم کسی تو خیابون نمی دید.......حالا با این آرایش...تو این چهار سال کلی تغییر کرده بود.......تو اون لحظه تنها کاری که کردم این بود که بغلش کنم وگریه کنم...........نازنین چرا اینقدر عوض شدی؟داستانش طولانیه..... نگین راستی حاله مامانو بابا چطوره؟چی می خواستی باشه از هم جداشدن از بابا که خبری ندارم ولی مامان هنوزم دنبالته پاشو بیا بریم خونه به خدا مامان خیلی خوشحال می شه باورت نمی شه تو این چهار.......بسه نگین نمی خوام چیزی بشنوم.......نمیدونم اینو گفت انگار بغض کرده بود روش از من برگردوند و ادامه داد......ببین نگین امروز واسه این اومدم که ازت یه خواهش دارم همین.....حسابی گیج شده بودم....نازنین مگه نمی خوای بیای مامان ببینت؟نه نمی تونم......واسه چی نمی تونی؟تو چی خیال کردی....مگه مامان با تو چی کار کرد که این جور داری اذیتش می کنی......خفه شو نگین....نازنین خیلی فرق کرده بود هم قیافه هم اخلاق.....بذار از اول برات بگم...چهار سال قبل یادته بابا چقدر منو اذیت کرد؟یادته وقتی بهش خبر دادن من با اکبر دوست شدم چقدر منو کتک زد دیگه تا دمه در مدرسه هم میومد دنبالم....همیشه دوستام مسخرم می کردن که مگه من هنوز بچم که بابام منو تا مدرسه میاره یادته اینارو؟_آره یادمه.....می دونی دیگه برام زندگی تو اون وضعیت غیر ممکن شده بود.....با هزار زحمت یه روز اکبر رو دیدم.....همونی که الان مایه بدبختیم شد......من اون موقع اکبر رو خیلی دوست داشتم....همون دوست داشتن بود که چشام رو بست......یه روز تونستم با هزار زحمت ببینمش.........بهش گفتم:_اکبر به خدا زندگی برام تو اون خونه غیر ممکنه بابام سر هر چیزی بهم گیر میده یا کتکم همش می زنه.......تورو خدا یه کاری کن اصلا بیا باهم ازدواج کنیم؟ببین نازنین منم دلم می خواد باهات ازدواج کنم ولی تو می دونی من کاردرست حسابی ندارم....باباتم از من اصلا خوشش نمیاد بیا از اون خونه بیرون وقتیم بابات بفهمه کار از کار گذشته چطوره؟اون موقع زیاد درست حسابی منظورش رو نفهمیدم...اولش خیلی ترسیدم....گفتم:جدی می گی اکبر منظورت اینه فرار کنم!با ملایمت گفت:آره فرار می کنیم همین امروز بعدم ازدواج می کنیم اون وقت باباتم مجبور می شه که قبول کنه تازه بعدم بابات به منم کمک می کنه که یه کار خوبی پیدا کنم قبول می کنی؟من اکبر رو واقعا دوسش داشتم حاظر بودم براش هر کاری کنم....دیگم نمی خواستم بر گردم تو اون خونه که حتی واسه آب خوردنم هم باید توضیح می دادم...تو این فکرو خیالا بودم که یه دفعه صدای اکبر رو شنیدم.....کجایی....حواست نیست....قبوله؟مطمئنی که این کار درسته؟معلومه که مطمئنم ما هردوتامون همدیگرو دوست داریم پس همچی حله کلی فکر کردم...عزیزم بمن اعتماد کنم باشه؟نمی دونم اگه می گی درسته حتما درسته.....خیلی خوبه می دونستم که بهترین راه رو انتخاب می کنی الان برو خونه پول یا طلا هست یواشکی بیار من اینجا منتظرت می شم که بریم بعد خونه یکی از دوستام......آخه.....حرفم رو قطع کرد....ببین امانت ورمی داری ما بعد ازدواج همرو بر می گردونیم بالاخره ما پول لازم داریم....حدود هشتاد هزارتومن تونستم از پولی که واسه پس انداز بود رو بردارم با یکم از طلاهای مامان رو..همش رو دادم به اکبر ساعت نزدیکای شیش بود که رسیدیم خونه دوستش تو ورامین......اسمه دوستش حسین بود یه آدمه آشغال........وقتی داشتم می رفتم تو خونه دمه گوش اکبر یه چیزی گفت نفهمیدم چی گفت ولی اکبر سرش رو تکون داد........من با خودم همش می گفتم حتما این کاری که می کنم درسته..... بالاخره تمام این قضایا تموم می شه......................................................

دختر عمه

سلام اسم من بهرام هست الان ۲۴ سالمه می خوام ماجرای اولين کس بازيمو براتون بگم که البته sexخانوادگی بود با دختر عمه م (جيگرشو بخورم)تا ۳ ساله پيش من ۱ بچه مثبت بودم که همه فاميل روم حساب می کردن و ماجرا از همين جا شروع شد :من ۱ عمه دارم که ۲ تا دختر داره يکيشون الن ۲۱ ساله هست که من می ميرم براش اون يکی ۱۰ ساله ۳ سال پيش عمه می خواست بره مسافرت تابستون و دختر عمم هم کنکوری بود .خونه عمه تو فرهنگشهر بود و عمم به من گفت که تو اين مدت که ميرن دردر من از خونه مراقبت کنم من هم قبول کردم به شرطی که ارسلان پسر خالم رو هم ببرم . پس قرار بر اين شد که عمم انا ۲شنبه صبح راه بيوفتن و دختر عمم هم شيراز بمونه البته نه پيش من بلکه خونه داييش اينا ولی من بايد همون ۲شنبه صبح ميرفتم خونه عمه و نهال رو بر می داشتم و ميبردمش کلاس و بعد هم می رفتم دنبالش و در خونه داييش تحويلش می دادم و رسيد می گرفتم .نهال دختر خوبی بود و مطمئنم تا اون موقع هر چی از sex می دونست از دوستاش شنيده بود يه کم شيطون بود ولی خفن نه اصلا من عادت دارم تو رانندگی فحش زياد ميدم . اون روز صبح که داشتم نهال رو می بردم پيچيدم جلو ۱ماشين رانندش داد زد کس عمت منم ۳ -۴ تا فحش خواهر مادر دادم بهش نهال اصلا به رو نيوورد ولی من کلی خجالت کشيدم .موقع بر گشتن هم يه ماشين پر پسر از کنارم رد شد بهم گفت خوب چيزی سوو کرديا .من خندم گرفته بود نيگا نهال کردم ديدم اونم داره نيشخند ميزنهاين شد .فرداش ساعته ۱۰:۳۰ شب ديدم telزنگ زد نهال بود محکم و قرص حرف نمی زد مثله هميشه گفت:دايی اينا رفتن امشب عروسی من و مرجان(دختر دايی نهاله) امشب تنهاييم زن دايی هم واسمون غذا کلم پلو گذاشته که من دوست ندارم يه چيزی ميگيری برامون بياری (مرجان ۱ سال کوچيکتر از نهاله و خيلی دختر چشم و گوش بازيه خفنه)گفت : به ارسلان هم نگو کجا ميری از جمله آخرش تعجب کردم رفتم پيتزا گرفتم براشون و برای خودم و ارسلان و رفتم اونجا که پيتزا رو بدم و برم سراغ ارسلان .رفتم اونجا زنگ زدم مرجان پشت آيفون گفت:بهرام ماشينو بزن تو بيا کارت دارم .گيج شده بودم .رفتم تو نهال و مرجان هر دو دامنايی پوشيده بودن که فقط ناحيه ی شرتشون رو پوشش می داد و روش هم تاپ .گفتم چی کارم داری مرجان(مدونم خيلی اوشکولم که موقعيت رو با دندون نگرفتم)گفت پيتزاها دادم دستش . نهال بهم گفت بشين پشت ميز با هم غذا بخوريم مرجان اومد با هم غذا خورديم و کلی مرجان ونهال گفتن و خنديديم بعد از شام مرجان گفت يهshow توپه micheal jackson دارم ببينيم منم که عاشقه micheal هستم گفتم باشه ولی ارسلان ميميره از گشنگی بده برم اونجا گفت بگير بشين بينم .بعد ربع ساعت حس کردم دارم گرم ميشم اون موقع نفهميدم ولی حالا ميدونم که جاکشا بهم وياگرا دادن بعد مرجان گفت show بسه فيلم ببينيم (غريزه اصلی) من که حاليم نبود چم شده گيج بودم قبول کردم مرجان بغل من نشسته بود و نهال اونورش آقا يه جاش که بکن بکن بود و شارون استون داشت ميداد من ديگه شق کرده بودم شديد و گفتم آبروم ديگه رفت که يه دفعه مرجان دستشو گذاشت رو کيرم .شاخ در اورده بودم تا من اومدم خودمو جمع کنم ديدم مرپريد رو پام (جوری که سينش رو به صورتم بود) رفت تو لبم من وارد نبودم ولی مرجان کاربلد بود منم ديگ بر طبقآموخته هام از فيلما شروع کردم لبشو مکيدن مرجان دستمو گرفت گذاشت رو پسونش شروع کردم به ماليدن پسوناش سرشو يه دفعه کشيد عقب لبشو آزاد کرد گفت نبايد لبم کبود شه .نهال هنوز از من خجالت می کشيد .مرجان از رو پام بلند شد گفت واسه من موقعيت زياده بيا امشب نهال رو بياريم تو خط رفت تو لب نهال معلوم بود قبلا با هم تمرين کردن و بند تاپش رو باز کرد سوتينه سفيد نهال که اومد جلوم ديگه يادم رفت که نهال دخترعمم شروع کردم به ليسيدن بالی سوتين و آروم سوتينشو باز کردم مرجان رفت از تو آشپزخونه يه بستنی ميوهای اورد که آب هم روش ريخته بود گفت نوش جان فهميدم چيکار بايد بکنم دامن و شورت نهال رو در اوردم و بستنی رو آروم رو پسون و چوچولش ماليدم و شروع کردم به خوردن مرجان داشت او نورتر بهشتيشو میماليدپسونا و چوچولشو که ربع ساعت خوردم فکم ديگه داشت ميوفتاد اومدم سراغه بهشتيش مرجان هم اومد لایه پایه من و کیرم رو به دندون گرفت اول با با دندونای یخم چندتا گاز به لبه کسش زدم بعد شروع کردم لیسیدن ۵ دقیقه نگذشت که دیدم نهال جیغ زد و شروع کرد به لرزیدن مرجان گفت ولش کن اورگاسم شد من که نمی فهمیدم اورگاسم چیه ولی حالیم شد که نهال حالی برد . بعد مرجان شروع کرد درست و حسابی ساک زدن و آب من هم اومد ریختمش رو سینه مرجان و بعد هر ۳ تایی رفتیم حموم و همه چیز رو فراموش کردیم تا یه موقعیت خوب پیش بیاد ساعته ۳ رفتم سراغه ارسلان خوابیده بود بدون شام فرداش ۱پیتزای باقی مونده رو با ارسلان خوردیم ارسلان (همسن خودم) هیچی ازم نپرسید دمش گرم